
يكي از بحثانگيزترين و در عين حال اساسيترین شاخههاي موسيقي را موسيقي كودك تشكيل ميدهد. اين رشته از موسيقي، بسيار مهم است؛ زيرا در واقع زيربناي فراگيري موسيقي، چه به صورت شنيداري و چه به صورت عملكردي است. در نتيجه، اشتياق و دنبال كردن آن در آينده به وسيله كودكان، در همين سن و سالهاست كه پايه گذاري ميشود. اين شاخه از موسيقي كه در بعضي از كشورها مانند كشور ما جوان و نوپاست، در كشورهاي پيشرفته به ويژه پس از جنگ جهاني دوّم، ابعاد تازهاي به خود گرفته است. تا آنجا كه آهنگسازان بزرگي چون «كارل اُف» و «زولتان كوداي»، بخش عظميي از انرژي خود را صرف تحقيق و آهنگسازي در اين بخش از موسيقي كردهاند.
بي شك، كودكان آشنا به موسيقي، هوشيارتر و دقيقتر از ديگر افراد جامعه به محركهاي شنوايي پاسخ ميدهند. دامنه گسترده موسيقي ايجاب ميكند كه آموزش آن نيز همانند «ديگر علوم» از كودكي آغاز شود. همان طور كه كودكان علوم رياضي، فيزيك، شيمي، ادبيات و غيره را به صورت دروسي مدوّن و برنامهريزي شده از دوران دبستان فرا ميگيرند، موسيقي را نيز بايد از همين سن آغاز كنند. براي مثال نحوه آموزش رياضي به كودكان كاملاً شخص است و مربيان ميدانند كه جمع و تفريق اعداد و جدول ضرب و نسبتها و معادلات را با چه روش و چه مقطع سني و در چه سطحي به كودكان بياموزند.

«در واقع، راههاي انتقال مفاهيم شناخته شده است». موسيقي نيز به عنوان يك رشته علمي ـ هنري با بهرهمندي از زمينههاي قوي رياضي، فيزيك، بنيانهاي روانشناسي و جامعه شناسي، نيازمند برنامهريزي مناسب با دوران كودكي است.
موسيقي كودكان، موسيقي حسي ـ حركتي است. در مجموع موسيقي مناسب كودكان و نوجوانان، زمينه ارزشمندي براي بروز مناسب هيجاهاي كودكي، ارتباط سالم با همسالان و اجتماع، تقويت اعتماد به نفس، ارتقاء شعور و احساسات كودك، شكوفايي خلاقيت و از همه مهمتر، تقويت روحيه جمعي در كودكان است. بنابراين، در شرايط كنوني جامعه امروز و با بروز ناهنجاريهاي رواني و فرهنگي و اجتماعي موجود، ضرورت ايجاب ميكند كه دست اندركاران موسيقي كشور، عزم خود را جزم كنند و روشهاي مناسب و منطبق با فرهنگ ايراني را به صورت سيستماتيك تنظيم كنند و در اختيار مدرسان موسيقي كودك قرار دهند. بيشك، موسيقي ميتواند با زيبائيهاي بكري كه در شاهكارهاي موسيقي دانان بزرگ نهفته است، سطح فرهنگ بشري را بالا ببرد. موسيقي، حس دروني بشري را تلطيف ميكند و تصويرپردازي خلاق، هوش، عشق، حسّاسيت، و اراده را بر مي انگيزد. موسيقي همچنين به عنوان عاملي ضروري، در آهنگهاي يك ملّت نقشي كاملاً اساسي ايفا ميكند. حال آنكه ما امروز در قرن بيست و يكم در كشورمان با مشكلي به نام موسيقي روبهرو هستيم. مشكلي كه هرگز با نوشتن مقاله و ايراد سخنراني و برگزاري سمينارهاي گوناگون برطرف نخواهد شد. بر همگان ضروري است كه در حل اين مشكلات با جان دل بكوشند و با پژوهش و تحقيق و تجربه در روشهاي موجود در دنيا، راه را براي ايجاد روشهاي مناسب و منطبق با فرهنگ ايراني هموار كنند.

تاريخچه موسيقي كودك در دنيا
به طور كلي، چندين روش به عنوان روشهاي آموزش موسيقي كودك در دنيا وجود دارد كه در حقيقت، تدوين اين روشها از ابتداي قرن بيستم بنا به ضرورت و نياز به روشهاي مؤثر و مفيد آموزشي وجود آشفتگي و سرگشتگي فراوان در امر آموزش موسيقي كودك به وجود آمده است.
نخستين كسي كه به تدوين روشهاي آموزش صحيح و كامل موسيقي پرداخت، يك پزشك ايتاليايي به نام «كلوديومونته سوري»[1] است؛ حرفة اصلي اين پزشك موسيقي نبود و اطلاعات زيادي در اين باره نداشت.
بعدها افراد ديگري كه بيشتر آنها از اهالي سوئيس بودند، با به كارگيري شيوههاي علمي، دامنة وسيعتري را در اين زمينه به وجود آورند. كساني مانند: «اميل ژاك دالكروز»[2]، «كارل اُف»[3] و «زلتان كُداي»[4] كه سيستم مجارستاني را ابداع كردند البته همگي آنها در يك محدودة جغرافيايي زندگي ميكردند.
پس از دو يا سه نسل، «ادگار ويلمز»[5] و «مارتينو»[6] سيستمهاي جديدي را بينانگذاري كردند، و تحول چشمگيري در عرصة آموزش موسيقي كودك به وجود آوردند. پس از خاتمه جنگ جهاني دوم، دو سيستم متفاوت در دو منطقة دنيا پديد آمد كه يكي از سيستم «سوزوكي»[7] در ژاپن و ديگري سيستم «مانهاتان»[8] در ايالات متحدة آمريكا بود.
اين هشت روش تا امروز هر كدام به گونهاي اجرا شده و هر يك ويژگي خاصّ خود را دارند. در اينجا به بررسي هر يك از اين روشها ميپردازيم.

كلوديو مونته سوري
همان طور كه گفته شد، او يك پزشك ايتاليايي بود كه موسيقي نميدانست. وي در سال (1907) «خانه كودكان» را براي كودكان سه تا هفت ساله تأسيس كرد. او كوشيد مسائل آموزشي ـ تربيتي كودكان معلول را مطرح كند و از همين راه به موسيقي دست يافت.
بنابراين، نظرات «مونته سوري» اصلاً موسيقيايي نبودند، بلكه تعليم و تربيتي بودند.
«مونته سوري» معتقد بود كودك بايد در فرايند آموزشي خود، عامل فعالي باشد يا بايد به او به عنوان يك عامل فعال در فرآيند آموزشي خود نگاه كرد. كودك كسي نيست كه فقط در معرض رخدادها قرار گيرد. بلكه كسي است كه بايد به وسيله ارادهاش، اتفاقات را به وجود آورد. به همين سبب، ما بايد همواره ساختمان تجربه مداومي را پيريزي كنيم. چون كودك در هر لحظه ممكن است حركت متفاوتي را انجام دهد. پس روش آموزش به خود كودك بستگي دارد. نخستين نتيجهاي كه ميتوان از اين روش گرفت اين است كه فراگيري كودك بسيار آزاد است و آن را در هيچ سيستمي نميتوان محدود كرد. به عقيده او، اشياء بهترين مربيان هستند. او محيطي را به وجود آورد كه در آن اشياء همگي واقعي هستند؛ يعني هيچ اسباب مصنوعياي وجود ندارد.
«مونته سوري» معتقد است كودك را نبايد رها كرد، بلكه مربي بايد گام به گام با او حركت كند. البته نه اينكه مثل كودكان رفتار كند، ولي حتي الامكان بياموزد كه چگونه با كودك رفتار كند.
«مونته سوري» پس از همكاري با دوست موسيقي دانش «ماچروني»[9] اساس دورههاي آموزشي خود را بر مبناي درك مفاهيم موسيقي بنيانگذاري كرد. او پس از دستهبندي صداها و با شيوههاي مختلف، دقت شنوايي كودكان را آزمود و تمریناتي را براي دقيق شنيدن صداها به عنوان برترين نمود آموزش موسيقي پايهريزي كرد. ولي معتقد بود بسياري از فعاليتهاي صدايي و غير صدايي بايد به آواز خواندن بيانجامد؛ يعني بچهها، صداهايي را كه ميشنوند بايد بخوانند. نكته مهم ديگري كه در روش مونته سوري حائز اهميت است، حركات ريتميك است كه باعث پرورش و رشد جسماني كودك ميشود. به اين منظور نيز «ماچروني» با تغيير سرعت در قطعاتي به وسيله پيانو مينواخت، به كودكان ميآموخت كه چگونه به صداهاي گوناگوني كه با سرعتهاي متفاوت اجرا ميشوند، واكنش نشان دهند.
با وجود نكات مثبتي كه در روش «مونته سوري» وجود داشت، بسياري از ديدگاههاي او به زودي به فراموشي سپرده شد؛ زيرا او به كار گروهي اعتقادي نداشت و تجربياتش بسيار فردي بود. ولي يك ديدگاه اساسي «مونته سوري» هيچ گاه از ياد نرفت و آن هم اين بود:
بچهها بايد بياموزند چگونه بياموزند!؟

اميل ژاك دالكروز
«دالكروز» از اهالي سوئيس بود و اعتقاد داشت كه سالهاي اوليه زندگي، به ويژه براي گسترش مهارتهاي پايهاي، موسيقي بسيار مهم و زيربنايي است. «دالكروز» برخلاف مونته سوري كه از موسيقي اطلاع زيادي نداشت. استاد هارموني در كنسرواتورژنو بود. بنابراين، در سال 1905 ميلادي، نتيجه تحقيقات خود را ارائه داد. او معتقد بود كه يكي از زير ساختهاي تعليم و تربيت بايد رشد هوش و شعور موسيقيايي كودك باشد. وي سيستمي را تدوين كرد كه اساسيترين آن بداهه خواني در سلفژ و سرايش بود، ولي در عمل با حركاتي روبهرو شد كه خودش آنرا «اوريتميك»(Orhythmic) نامگذاري كرد.
اوريتميك در حقيقت يك دوره حركات هماهنگ بود كه كودكان را از طريق حركات فيزيكي به درك مشخصي از مفاهيم و عناصر موسيقي مثل ملودي، ريتم، ديناميك، هارموني، سبك و فرم راهنمايي ميكرد. او ذهن و جسم را با هم در آميخت و روشي بر پايه شكل دادن مفاهيم ذهني به وسيله حركات بدن پايهريزي كرد. در اين روش، دست زدن، پريدن، مكالمه، آواز خواندن، قدم زدن، خزيدن، لغزيدن، تلوتلو خوردن و غيره همه به كار گرفته ميشوند.
در مقايسه روش دالكروز و مونته سوري، يك نقطه اشتراك وجود دارد و آن هم اهميت فراواني است كه آنها براي آواز خواندن قائل بودند. دالكروز ميگويد خواندن، حتي اگر يك ربع ساعت طول بكشد، بايد جزو برنامه هر روز كودكان باشد. فعاليتهاي شنيداري، روندهاي حركتي و بعد استفاده از نتهاي (MI و SOL) سپس آواز خواندن با همين نت، پرورش صداي تك تك كودكان، تقويت بداهه پردازي با انواع اصوات از ويژگيهاي مهم روش دالكروز است. بنابراين، ميتوان نتيجه گرفت كه در روش دالكروز، حركات فيزيكي ميتواند عنصر زيربنائي موسيقي براي كودكان باشد.

كارل اُف
حدوداً بيست سال بعد «كارل اُف» آهنگساز، مربي و موسيقيدان آلماني به خاطر ضعف در آموزشهاي بنيادي موسيقي تصميم گرفت «مدرسه موسيقي و ورزش» را بنيانگذاري كند. كارل اُف برخلاقیت و بداهه پردازي تأكيد فراوان داشت و هدف اوليه و مقدماتي موسيقي را پرورش خلاقيت و كشف تواناييهاي بالقوه كودكان ميدانست.
از ويژگيهاي مهم روش اُف ميتوان كاربردهاي درماني آن را نام برد، براي مثال تأكيد بر ريتم و هماهنگي گفتار، تأكيد بر حركات بدني و نواختن ساز، خواندن سرود و آواز، كه تأثير مجموعه اين فعاليتها در كساني كه مشكل تكلم دارند، باعث تحريك و رشد گفتار و زبان و حركات بدني ميشود. از اين رو، بسياري از اين روشها جنبه موسيقي درماني پيدا ميكنند و دقيقاً به همين خاطر اُرف، مدرسهاش را «مدرسه موسيقي و ورزش» ناميده است.
در روش اُرف براي آموزش ريتم به كودكان، از لغات آشنا و مأنوس مثل اسامي حيوانات، گلها، اسامي خود بچهها، اشياء و حتي لغاتي كه فاقد معاني خاص باشد استفاده ميشود. براي آموزش صداهاي موسيقي اُرف نيز مانند دالكروز ابتدا از دو صداي (MI و SOL) استفاده ميكند و بعد از يك دوره تمرينات يك ماهه يا دو ماهه بر روي صداها، بقية صداها را به كار ميگيرد. (LA) به (SOL) اضافه ميشود و به همين ترتيب نتهاي (RE و DO) نيز به اين مجموعه ميپيوندد كه حاصل اين پنج صدا گام «پنتاتونيك» يا پنج صدايي را به وجود ميآورد. همين امر باعث شد كه عناصر موسيقيايي كارل اُرف از نظر تئوريك كاملتر از شيوههاي پيش از خودش باشد. او غالباً از ترانهها و ملوديهايي استفاده ميكرد كه براساس آوازها و ترانههاي محلي و رايج ملل گوناگون از جمله آلمان شکل گرفته بود و از آنجا كه گردش ملودي در ترانههاي محلي و فولكور بيشتر در گام پنج صداي (پنتاتونيك) صورت ميگيرد، تمرينات و آهنگهاي ويژه كودكان را در اين گام تنظيم كرد. او معتقد است گردشهاي ملوديك در گام پنج تني براي كودكان خوشايندتر است.
كارل اُرف نه تنها در تدوين روشهاي آموزشي براي كودكان تلاش فراوان كرد، بلكه در ساختن سازهاي مناسب براي كودكان از هيچ كوششي دريغ نكرد و سرانجام نيز موفق شد.
او با تغيير شكل بر روي سازهايي كه در آسياي جنوب شرقي رواج داشت، موفق به ساختن سازهايي شد كه بعدها آنها را سازهاي «اُرف» ناميدند. درباره ويژگي اين سازها، در بخش ويژگي سازهاي كودكان كاملتر سخن خواهيم گفت.
زولتان كوداي
در بينابين سالهاي كه دالكروز و ارف متُدهاي خود را به جهان ارائه ميكردند، زولتان كوداي، اهل مجارستان به خاطر ضعف آموزش موسيقي در كشورش، به تدوين روشي براي بالا بردن سطح آموزش موسيقي دست زد و در سال 1906 دست به كار تحقيق و انتشار آوازهاي مجاري شده و معتقد بود براي اينكه بخواهيم يك موسيقيدان را تربيت كنيم. بهترين راه انتقال ميراث موسيقيايي هر كشور به كودكانش خواهد بود.
او فراگيري موسيقي را براي همه كودكان ضروري ميدانست. در روش كوداي نيز خواندان به عنوان بهترين بيان طبيعي موسيقي اهميت فراوان دارد و از آنجا كه آوازها و ترانههاي محلي را وسيله مطلوبي براي خلاقيت و ارتباط موسيقي و زبان مردم ميدانست، در متد خود از ترانههاي محلي استفاده ميكرد.
كوداي سواد موسيقي را در سه جنبة، خواندن، نوشتن و تفكّر موسيقي رشد ميداد و به همين دليل سنين سه تا پنج سالگي را از لحاظ تربيت موسيقي نسبت به سنين ديگر ترجيح ميداد. او اعتقاد داشت تمرين جدي و شركت در كار گروهي و اجراي موسيقي، سطح دانش كودك را در بقيه عرصهها بالا ميبرد. به همين علت، نه تنها فرهنگ پايه ريزي ميشود، بلكه بر تواناييهاي جسمي و ذهني كودك به سازندهترين و مفيدترين شكل اهميت داده ميشود.
«كوداي» نيز ترانهها و ملوديهاي محلي را براي آموزش كودكان مناسب ميداند. ولي ميگويد: «موسيقي محلي بايد زبان مادري كودكان باشد» و كودك پس از دستيابي به آن سراغ موسيقي خارجي برود. همچنين كوداي اهميّت فراواني براي سلفژ سرايش، آواز خواني گروهي، ترانههاي محلي و بازيهاي آوازي قائل بود. او ميگفت لذّت ناشي از كار و تلاش در يك حركت گروهي خوب و شايسته، انسانهاي منضبط، با شخصيتهاي متعالي ميسازد. آوازخواني گروهي بسيار ارزشمند است، زيرا ميتوان همه نوع فرهنگ را از آن به دست آورد.
«كوداي» به سراسر دنيا سفر ميكرد و براي روشهاي ديگران، احترام خاصي قائل بود. او توصيه ميكرد كه روشهاي ديگران را بايد بررسي كرد و از آنها اقتباس كرد؛ زيرا روشهايي كه در هر كشور به وجود ميآيند، براي كشورهاي ديگر هم قابل استفاده هستند. كوداي نيز مانند «كارل اُرف» براي شروع آموزش از همان نتهاي (MI و SOL) استفاده ميكرد. و براي آموزش ديگر نتها، نشانههاي «حركتي دست» كه ابداع يك معلم انگليسي به نام «جان اسپنثر كورون»[10] بود به كار ميبرد. او ميكوشيد با اين روش ساده در دل كودكان كم سن و سال نفوذ كند و موسيقي را به آنها بياموزد.
كوداي هم فواصل پنج تايي (پنتاتونيك) را براي كودكان مناسبتر از ديگر فواصل ميدانست و معتقد بود فواصل نيم پردهاي براي كودكان نامناسب است. اين نظريه را يكي از ضعفهاي عمده روش كوداي ميدانند؛ چون براي كودك فرق نميكند، نيم پرده يا پرده كامل يا حتي ربع پرده را بخواند.
كودكان به لحاظ بهرهمندي از شنوايي بكري كه دارند، آماده پذيرش هر گونه فاصلهاي هستند و اين، مهمترين ويژگي كودكان به شمار ميرود كه بايد معلمان موسيقي به آن بسيار توجه كنند. با اين همه، در روش كوداي، آواز خواني بدون ساز، آوازهاي كوتاه، حركتهاي آزاد، مهارتهاي ريتميك، تربيت گوش و حافظه موسيقيايي، بسيار مهم است.
شي ني چي سوزوكي
«سوزوكي» ويولونيست، معلم، و فيلسوف انسان دوست ژاپني نيز فعاليتهاي بسيار چشمگير و موفقيت آميزي در زمينة آموزش موسيقي به كودكان داشته است. او در سال (1921) ژاپن را ترك كرد و به نقاط گوناگون دنيا سفر كرد. او بالاخره تصميم گرفت در آلمان بماند و به تحصيلات موسيقي ادامه دهد. به همين منظور، ابتدا از انجمنهاي گوناگون موسيقي در «برلين» ديدار كرد تا استادي براي خود برگزيند.
تأثير عميق «كوراتت»[11] «كارل كلينگر»[12] سبب شد كه به مقالات وي برود و شاگرد او شود. سوزوكي در چهارچوب آموزشهاي «كلينگر» جنبههاي تكنيكي نواختن ويولون و بيان هنري موسيقي را آموخت و سالها بعد، به دليل بيماري سخت مادرش دوباره به ژاپن برگشت او در دانشگاههاي «توكيو» و جاهاي ديگر به تدريس ويولون پرداخت. در اين زمان بود كه به تعليم و تربيت كودكان خردسال علاقهمند شد. بعد از جنگ جهاني دوم، به همدردي با كودكان پرداخت و زندگي خود را وقف آموزش موسيقي به كودكان كرد.
روش او براساس اين اعتقاد بود كه توانايي موسيقيايي، استعدادي ذاتي نيست. بلكه قابليتي است كه ميتوان آن را پرورش داد. تواناييهاي بالقوة كودكان رشد خواهد كرد، به شرط آنكه براي آنها، تعليم صحيح و محيط فراگيري مناسب فراهم شود. او آموزش موسيقي را همانند آموختن زبان مادري ميدانست و معتقد بود كودكان در اثر شنيدن مكرر لغات گوناگون به وسيله مادران «اَدا» ميشود، خيلي زود اين لغات را ياد ميگيرند و قسمتي از حافظة آنها شكل ميگيرد. كودكان، ظرف مدت چند سال به زبان مادري خود سخن خواهند گفت كه تعجب همگان را بر ميانگيزد. سوزوكي اين تئوري را درباره آموزش ويولون به كار برد و به تمام كودكان قطعات باخ، ويوالدي، هندل، و موزارت را آموخت و آنها خيلي زود ياد گرفتند، قطعاتي را كه به وسيلة شنيدن ملوديهاي كوتاه، كه بارها و بارها تكرار ميشدند بنوازند. تا اينكه بالاخره كل اثر را حفظ كنند.
بدين ترتيب، اگر هزاران كودك از سراسر كشور دور هم جمع ميشدند، ميتوانستند بدون داشتن تمرين قبلي با هم گروه نوازي كنند. سوزوكي به آموزش ذهني اعتقادي نداشت و آموزش شفاهي را مؤثر ميدانست. همان روش كه سالهاست در كشور ما رايج است، و موسيقي ايراني را از قديم به صورت شفاهي يا به قولي «سينه به سينه» آموزش ميدادهاند. كساني كه با اين روش آموزش ديدهاند، چه در كشور ما و چه در ديگر نقاط دنيا، به عنوان بهترين و شاخصترين نوازندههاي دنيا مطرح شدهاند.
يكي از ويژگيهاي روش «سوزوكي»، آغاز زود هنگام آموزش است. سوزوكي پيشنهاد كرد كه آموزش رسمي اغلب از سه يا چهار سالگي صورت پذيرد و معتقد بود سالهاي اوليه عمر در رشد و تكامل فرايندهاي ذهني و هماهنگي عضلاني كودكان خردسال بسيار مهم است. ديگر ويژگي روش «سوزوكي»، نقش والدين در آموزش كودكان است. والدين در اين روش، مؤثرترين نقش را به عنوان مربي ايفا ميكنند. در حقيقت آموزش را متكي به سه محور (معلم، كودك و والدين) ميداند. در روش او نيازي نيست که اولا اولیا حتماً موسيقيدان باشند، بلكه به آنها قدم به قدم آموزش داده مي شود، تا به كودك در منزل كمك كنند. جنبة ديگر روش «سوزوكي»، به تأخير انداختن نت خواني و آشنايي با شكلهاي اصلي موسيقي است و تا زماني كه مهارتهاي شنيداري و تكنيك سازي كودكان كاملاً تثبيت نشده باشد، اين عمل به تأخير ميافتد. (همان گونه كه آموزش دستور زبان و نگارش آن را فقط بعد از آنكه كودك توانست سخن بگويد تعليم ميدهند).
بدين ترتيب روش «سوزوكي» ميتواند يكي از بهترين روشهاي آموزش موسيقي به كودكان باشد، شيوهاي كه تا حدودي به آموزش موسيقي سنتي در ايران شبيه است.
مانهاتان ويل
در سالهاي (1970) تلاش و كوشش فراواني به طور گسترده و جامع در ايالات متحده آمريكا براي شكوفايي موسيقي انجام گرفت. و به موفقيتهاي قابل توجهي نيز دست يافت. البته بيشتر اين فعاليتها فردي بود. ولي پس از تأسيس كالج «مانهاتان ويل»، موسيقي در يك مجموعة بزرگتر و گسترده آموزش داده ميشد. اين بار هدف اين كالج، تنها آموزش موسيقي نبود، بلكه موسيقي به يك گروه بزرگتر، هنر و ادبيات و آموزش و پرورش تعلق گرفت. آنها قصد داشتند هنر و ادبيات آموزش و پرورش را در ايالات متحده به سطحي بالاتر ارتقاء دهند. به همين خاطر، يك طرح تحقيقاتي به نام (اينتراكشن)[13]يا تأثير متقابل، تصويب كردند كه اين طرح برنامه آموزش موسيقي از كودكستان تا آموزش عالي را تحت پوشش خود قرار ميداد. در اين روش، تركيبي از روشهاي موجود بررسي ميشد و اساس فعاليتها و خلاقيت در روش «مانهاتان» مانند روش «مونته سوري» بر مبناي كشف و يافتههاي شخصي بنا ميشود. در اين سيستم، كودكان هم سن يافتهها و تجربيات شخصي خود را با هم مقايسه ميكنند و بايد صداهاي موسيقي را مثل يك آهنگ در نظر بگيرند و با آن سر و كار داشته باشند. مثلاً يك گروه سه يا چهار نفري، هر كدام با يك كاغذ مچاله شده، صداهاي متفاوتي را ايجاد ميكنند و كودك صداهاي مختلفي را تجربه ميكنند تا اينكه به صداي مخصوص خودش برسد. در اين روش، كار معلم بسيار سخت و پيچيده است. آموزش معلّم در اين سيستم در درجة اول اهميّت قرار ميگيرد. كنسرواتوارهاي مختلف آمريكا نيز به همين منظور، معلمان بسيار ورزيدهاي در اين زمينه تربيت كردند. از جمله فعاليتهايي كه در اين مجموعه انجام ميگرفت ميتوان راهنمايي و كشف، كاربرد دوباره صداها، بداهه نوازي با اصوات، باز سازي صداهاي اطراف مثل تقليد صداهاي هواپيما، حيوانات، طبيعت و … را نام برد.
اِدگار ويلمز و مارتينو
ادگار ويلمز نيز مانند «دالكروز» از اهالي سوئيس بود و معتقد بود آموزش موسيقي از «رحم» مادر شكل ميگيرد و اولين آوازهايي كه كودك فرا ميگيرد، در بطن مادر است. بنابراين، ما از محدودة كودك هم خارج شده به زمان قبل از تولد ميرويم. بهترين شرايط اجتماعي، شرايطي است كه خانواده به وجود ميآورد. در سيستم ويلمز با دو عامل كودك و خانواده روبهرو هستيم. بنا به اعتقاد «ويلمز» هيچ گونه فعاليت جدي آموزشي موسيقي را تا قبل از شش سالگي نبايد به كودك آموخت، ولي كودك تا شش سالگي بايد موسيقيدان بشود. البته نه به معناي توانايي اجرايي يك ساز، بلكه از نظر شناخت موسيقي و درك بنيانهاي اساسي آن «ويلمز» بنيانهاي اساسي موسيقي را شامل، سه مقوله (ريتم، ملودي، هارموني) ميداند و معتقد است، براي يافتن اين سه مقوله بايد در طبيعت و اجتماع آنها را جست و جو كرد. آنچه كه در طبيعت و زندگي اجتماعي وجود دارد، استخراج و به كودك عرضه شود. در اين روش، هيچ گونه ساز مخصوص كودكان وجود ندارد. مگر اينكه كودك خودش آن را كشف كند. در عين حال، تمام سازهاي موجود بايد در اختيار كودك قرار گيرند، تا خودش آنچه را كه با روحياتش سازگار است انتخاب كند. ما در روش «ويلمز» به يك معلم بسيار ورزيده و يك روش كار آزموده و يك خانواده توانا نيازمنديم. به طور كلي بوجود آوردن يك سيستم آموزش جدي تنها با داشتن معلمهاي خوب هم به يك رهنمون جمعي و مفيد نخواهد رسيد. براي رسيدن به بنيانهاي صحيح آموزش موسيقي به يك مجموعه بيش از ده نفر نيازمنديم. به همين منظور، «ويلمز» آموزش خود را در مهد كودكها، متمركز ميكند. آموزشهايي كه از شش سالگي در مدارس آغاز ميشود، براي «ويلمز» تمام شده است.
در مقايسه روشهاي گذشته با روش «ويلمز» به اين نتيجه ميرسيم كه روش «مونته سوري» درمان ميكند، «سوزوكي» موسيقيدان به بار ميآورد، اُرف از روشهاي به خصوصي استفاده ميكند. ولي در روش «ويلمز» محدوديتي وجود ندارد، مگر اينكه خود كودك آنرا به وجود آورد.
روش «مارتينو» نيز در دل روش «ويلمز» جاي ميگيرد و چيزي جداي از آن نيست. البته «مارتينو» تمام كارهاي خود را با دبستانها انجام ميداد و روش بسيار گستردهاي در تدريس آواز داشت كه در نهايت به تربيت خواننده ميانجاميد. بنيانهاي اساسي روش «مارتينو» اين بود كه چگونه بايد آواز خواند و به نوعي تمام روشهاي آواز كه در دنيا وجود داشته، در روش او به كار گرفته شده است.
در پايان بررسي شيوههاي فوق، بايد يادآوري كنيم كه از اواخر قرن بيستم، تقريباً در سراسر دنيا هيچ كس به هيچ روشي پايبند نيست و كار نميكند، بلكه روشي را انتخاب ميكند كه متناسب با توانايي كودكان باشد، اميدواريم كه اين روشها در كشور ما نيز به كار گرفته شود و بهترين و مناسبترين آنها براي آموزش موسيقي به كودكان ايراني در نظر گرفته شود.
ويژگيهاي سازهاي كودكان
كودكان براي پيشرفت و كارايي در موسيقي، به سازهاي مناسبي احتياج دارند كه در تسريع فرآيند يادگيري آنها مؤثر باشد، به طوري كه با نيرو و زمان كمتري مطالب را به راحتي بياموزند. لازمة ساخت چنين سازهايي، شناخت تواناييهاي حسي و حركتي كودكان در سنين گوناگون است. سازهايي كه علاوه بر شرايط فيزيكي، با قابليتهاي حركتي كودكان هم هماهنگ باشند و كودكان به راحتي از آنها استفاده و بر روي آنها عمل كنند.
بعضي از موسيقيدانها، سازهايي مناسب با نياز موسيقي كودكان را طراحي كردهاند كه «كارل اُرف» موفقترين آنها بوده ا ست. او با مطالعه بر روي سازهايي كه در آسياي جنوب شرقي و آفريقا رواج داشت، موفق به تغيير شكل و بازسازي آنها شد و به صداي مطلوبتري دست يافت.
سازهاي طراحي شده توسط «كارل اُرف» آموزش موسيقي به كودكان را تسهيل و تسريع ميكند. ويژگيهاي اين سازها امكان فعاليتهاي آموزشي را در مقايسه با سازهاي كلاسيك آسانتر و مؤثرتر ميسازد.
اينك به بررسي برخي از ويژگيهاي فيزيكي و آثار رواني آنها ميپردازيم.
اندازههاي گوناگون:
اين سازها در اندازههاي مختلف و متنوع مورد استفاده كودكان سه سال به بالا قرار ميگيرند. بزرگي و كوچكي سازها بر حسب صدادهي آنها طراحي شده و ارتباط مستقيمي با سن كودكان و بزرگي و كوچكي جثه آنها ندارد، اما كودكان ميتوانند بر حسب توانايي و اندازه دستها از سازهاي مخصوصي كه با جثه و حركات آنها هماهنگي بيشتري دارد استفاده كنند.
سادگي و تسلط حسي در نواختن:
ارتباط با سازهاي آهنگين (ملوديك) «اُرف» به سادگي صورت ميپذيرد، مضرابها به راحتي در دستهاي كودكان جاي ميگيرند كودك با نگاه مسلط بر ساز، حركت روان مضرابها و جابه جايي سريع و ساده دستها بر ساز عمل ميكند. به طوري كه در هنگام نواختن، تمام وجود خود را در تكوين و اجراي حركات سهيم ميداند. در نواختن سازهاي «ارف» هيچ گونه پيچيدگي وجود ندارد و كودكان به راحتي ميتوانند به تمرين بپردازند و به نتيجه برسند. مهمترين امتياز (حسي ـ حركتي) سازهاي «ارف» به كارگيري حركت، ديدن ، شنيدن و در مواردي لمس كردن است كه حواس را هماهنگ و متمركز ميسازد.
صداي استاندارد و دقيق:
سازهاي ملوديك «ارف» مانند (زيلوفون، متالوفون، بلز و بعضي از تيمپانيها) داراي نت و كوك ثابتي هستند، در ساخت آنها ميزان فركانس مربوط به صداي نتها كاملاً رعايت شده است، گوش كودك را درست تربيت ميكند و با صداي دقيق نتها آشنا ميسازند.
كوك ثابت:
سازهاي ملوديك «ارف»، تيغههاي چوبي و فلزي دارند و هر تيغه به گونهاي تراشيده شده است كه فركانس مخصوص آن، تني خاص را به وجود ميآورد، به طوري كه هر تيغه صداي ثابت يك نت را دارد. اين امر آموزش به كودكان زير هفت سال را آسان ميسازد. اگر نتهاي هر تيغه تغيير مي كرد، درك مفهوم آن براي كودكان مشكلتر بود و از سوي ديگر مسائلي چون كوك كردن، در رفتن كوك و بدصدايي حاصل از ناكوكي جذابيت اين سازها را براي كودكان از ميان ميبرد.
گروه نوازي:
اين سازها، از نظر فيزيكي مستعد گروه نوازي هستند و امكان ساز آرايي آنها حتي در كوچكترين قطعات توجه كودكان را به خود جلب ميكند و صداي مطبوع و دل انگيز آنها ميل به كار گروهي را بر ميانگيزد. استعداد تركيب سازها در اشكال گوناگون، عامل مهم در افزايش پشتكار كودكان است.
تاريخچه موسيقي كودك در ايران
بحث آموزش موسيقي در ايران، از اواخر دهه چهل به بعد مطرح ميشود، و اين موضوع هرگز به صورت گسترده و مداوم مطرح نشده، بلكه به طور مقطعي بوده و فرآيند چشمگير و قابل توجهي را در پي نداشته است.
پيش از اينكه موسيقي كودك، به عنوان يك مقوله مستقل با يك انگيزه مشخص مطرح شود، هنرستانهاي موسيقي كار خود را آغاز كرده بودند و اين امر با انتصاب (علينقي وزيري) به رياست «مدرسه موزيك» در سال (1307) صورت گرفت. وزيري، نامه مدرسه موزيك را تغيير داد و از آن پس، به نام «مدرسه موسيقي دولتي» نام گذاري شد. در سال (1311) بنا به پيشنهاد نخست وزير وقت (مهدي قلي هدايت، مخبرالسلطنه) نام مدرسه موسيقي دولتي به مدرسه «موسيقار» و دو سال بعد (1313) به هنرستان موسيقي تغيير يافت. پس از انتخاب «غلام حسين مين باشيان» به رياست هنرستان موسيقي، موسيقي ايراني از برنامه هنرستان حذف شد و طبق برنامة تازة هنرستان، به دو دورة ابتدايي و متوسطه تقسيم شد هنرجويان پسر و دختر ميتوانستند از كلاس چهارم در هنرستان مشغول تحصيل بشوند. بنابراين، هنرستانهاي موسيقي در ايران پيش از اينكه موسيقي كودك مطرح شود شروع به كار كرده بودند. منتها برنامه آموزشي هنرستانها، بيشتر در حيطه دبستانها و مدارس ابتدايي و اول متوسطه طراحي شده بود. و شيوه خاصي براي آموزش به كودكان در آن وجود نداشت.
در پي تأسيس (كارگاه موسيقي كودكان و نوجوانان) در خرداد (1348) توسط سازمان راديو تلويزيون ملي ايران اين كارگاه فعاليتهاي خود را با (18) هنرآموز و يك كلاس «كُر» كودكان و يك كلاس ساز با روش «كارل اُرف» آغاز كرد، و پس از مدت كوتاهي توانست، تعداد زيادي هنرآموز دختر و پسر 5 تا 18 ساله را در كلاسهاي ساز و آواز خود تربيت كند. به موازات فعاليتهاي كارگاه موسيقي كودكان و نوجوانان، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان نيز، مراكز آموزش موسيقي را در كتابخانهها، تشكيل داد. اين مراكز آموزش در سال (1350) فعاليت خود را با 10 مربي آغاز كردند و ابتدا فعاليتهاي موسيقي منحصر به كتابخانههاي كانون در تهران بود، ولي پس از مدت كوتاهي تعداد 25 كتابخانه در هشت شهر آبادان، رشت، تبريز، رضائييه، اصفهان، مشهد، يزد و كرمانشاه را زير پوشش آموزش خود قرار داد.
در سال (1357) تعداد 24 كلاس موسيقي در تهران و 40 كلاس موسيقي در شهرستانها، فعاليت آموزشي داشتند و سرپرست برنامههاي تحقيقي، آموزشي و توليدي كارگاه موسيقي را دكتر «سعيد خديري» كه در خارج از كشور دوره آموزش موسيقي «اُرف» را گذرانده بود به عهده داشت.[14]
هم اكنون تعداد بيشماري كلاس آموزش موسيقي كودك در ايران وابسته به مهد كودكهاي و آموزشگاههاي موسيقي وجود دارد كه هيچ گونه سازمان دهي و برنامهريزي مشخصي ندارند و اين كلاسها تنها براساس تجربياتي شخصي، علاقه و پشت كار، معلمان موسيقي توانسته است موقعيت خود را حفظ كند. هرگز نميتوان اطمينان داشت كه اين حركتهاي بدون حمايت و سرپرستي متخصصان كارآزموده و بدون سازماندهي مشخص، كودكان سرزمين عزيزمان را به جايگاه والا و پيش رفته در زمينة، درك مفاهيم عميق موسيقيايي رهنمون سازد. بايد گفت، تا وقتي كه برنامة موسيقي به عنوان يكي از موارد درسي در وزارت آموزش و پرورش تصويب نشود، اين امر محقق نخواهد شد. اميدواريم كه مسئولان امر اين حقيقت انكار نشدني كه موسيقي سازندة فرهنگ و تمدن بشري بوده است بيش از پيش درك نمايند، و قبل از اينكه خيلي دير بشود، حقوق طبيعي كودكان (داشتن فضاي مناسب آموزشي و امكان رشد و شكوفايي و بارور شدن) را به آنها ارزاني دارند.
